حكيم ابوالقاسم فردوسى
328
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
شهريار در گنج را گشود و بسيارى از پر بهاترين چيزهايى كه داشت بر صد شتر ، و صد اسب بار كرد و با چندين تن از كنيزكان پرى چهره به تهمتن بخشيد . دو منزل نيز او را بدرقه كرد سپس وى را بدرود نمود . پيل تن به سيستان رفت و شهريار به جايگاه خويش بازگشت . از آن زمان جهان به فرمان كىخسرو شد ، و آسايش و آرامش و آبادانى جاى جنگ و ستيز و ويرانى را گرفت . افسانهء اكوان ديو خردمند كاين داستان بشنود * به دانش گرايد بدين نگرود و ليكن چو معنيش يادآورى * شوى رام و كوته شود داورى خرد كو بدين گفتهها نگرود * مگر نيك معنيش مىنشنود روزى كىخسرو از بامداد مجلسانهاى خرم چون بهار آراست ، و گودرز و طوس و گستهم و برزين و گيو و رهام و گرگين و خراد به ياد شاهنشاه به باده پيمايى نشستند . چون يك ساعت از روز برآمد چوپان پادشاه از دشت آمد و بشد پيش خسرو زمين بوسه داد * چنين گفت با شاه فرخنژاد كه گورى پديد آمد اندر گله * چو ديوى كه از بند گردد يله سراسر پوست آن گور چون زر زرد رنگ است ، و خطى سياه از يال تا آخِر دُم ِ اوست . بمانند سمند بلند بالاست ، و اسبها را آسان از هم مىدرد . خسرو دانست كه آن جانور گور نيست . چه گور به زور از اسب بر نمىآيد . افزون بر اين خسرو جهان ديده بود ، و از مردان كهن شنيده بود كه چشمهء نزديك مرغزارى كه چراگاه اسبان است جايگاه اكوان ديو است . شهريار به چوپان فرمود اين كار را آسان مگير كه آن حيوان ، گور نيست و به پهلوانان گفت : يكى بايد كه به نيرو چون شير ژيان باشد ، و